گاه شماري حيواني ايراني در بسياري از نمود هاي خود در توجه به گاه شماري چيني-ايغوري و جزئيات اين گاه شماري را مي توان از تاريخ هايي كه در آثار پيشينيان ثبت شده است به دست آورد.اين گاه شماري از تركيب برخي از اصول گاه شماريجلالي،هجري قمري و دوازده حيوان چيني-ايغوري شكل گرفتهو در طول هفت قرني كه از يورش مغول به ايران مي گذرد تا 1304 هجري شمسي رايج اما هميشه به يك شكل نبوده و تغييراتي در آن پديد آمده است.
آغاز اين گاه شماري با روز پنج شنبه 15ژوئيه622 مسيحي و نخستين سال قمري كه پيامبر اسلام(ص) از مكه به مدينه هجرت نمود آغاز و مستقيما از گاه شماري هجري قمري گرفته شده است.در آغاز اين گاه شماري ماه هاي قمري اقتراني كه با رويت هلال ماه آغاز مي شد،به شكلي كه در گاه شماري هجري قمري كاربرد داشت باقي ماند تا مورد تأييد مسلمانان نيز قرار گيرد.بدين سان به همان ترتيبي كه در گاه شماري قمري عمل مي كردند طول ماههاي قمري را در زيج ها و تقويم هاي ساليانه سي روزه و بيست و نه روزه محاسبه مي كردند و در اين زمينه نخستين روز سال در امور ديني و شرعي نخستين روز ماه محرم و در امور مالياتي و رسمي نوروز جلالي بود و تاريخ مطابق با آن را با گاه شماري قمري و گاه با تاريخ ماههاي گاه شماري جلالي و برجهاي دوازده گانه سال كه در دوره هاي بعد رواج بيشتري يافت مشخص مي نمودند و بدين سان طول متوسط سال براي كارهاي رسمي و مالياتي برابر طول متوسط سال حقيقي شمسي بود.با اين همه هدف دست اندر كاران تأسيس گاه شماري غازاني كه مبدأ آن از 701 هجري قمري و 224 جلالي آغاز شد هرگز در عمل رعايت نشده و نوروز جلالي را در نظر داشتند.
در دوره صفويه كه گاه شماري دوازده حيواني با ماههاي قمري رواج داشت ماههاي شمسي را نيز در تقويم هاي ساليانه ثبت مي كردند و پيش از آنكه ماههاي شمسي با نام برج هاي دوازده گانه در سال1329 هجري قمري پذيرفته شود در تقويم هاي ساليانه ثبت مي شد.
بدان سان كه گفته شد سالهاي قمري را در دوره مغول و نيز صفويان كه خود ترك بودند با نام حيواناتي كه به سالهاي همزمان چيني-اويغوري اطلاق مي شد نامگذاري مي كردند و از آنجه كه كمابيش هر سي و سه سال شمسي-قمري چيني-اويغوري برابر سي و چهار سال قمري است يك سال قمري بي نام مي ماند و بنابراين در هر دوره سي و سه يا سي و چهار ساله شمسي-قمريِ چيني-اويغوري يك سال قمري در نامگذاري حذف مي شد و با آن كه اين حذف در هر سي و سه يا سي و چهر سال لازم بود اما در عمل به صورت منطم اجرا نمي شد،مثلا در گزارش اسكندر منشي وقايع نگار دوره صفويه در برخي موارد نام يك حيوان به دو سال متوالي داده شده است.
نام سالهاي دوازده گانه حيواني در ايران با تفواتهايي با تقويم چيني-اويغوري به ترتيب عبارتند از:موش،گاو،پلنگ،خرگوش،نهنگ،مار،اسب،گوسفند،ميمون،مرغ،سگ و خوك.زردپوستان و نيز ايرانياني كه به پيروي از مغولان بدين گاه شماري عنايت داشتند ويژگي هر يك از سالهايي را كه با اين حيوانات قرين مي شد كمابيش به تأثر از مغولان همانند خوي و سرشت اين حيوانات مي دانستند و چنين است كه هنوز هم نزد عامه چنين برداشتي رواج دارد و در تفأل و پيش بيني متكي بر اين تقارن زردپوستان بر تأثير سال و آريايياني كه بدين رويكرد توجه دارند بر تأثيرات ماهانه توجه دارند.نزد زرد پوستان چرايي تأثير اين دوازده حيوان بر سرنوشت زمين و انسان به افسانهئي باز مي گردد كه طي آن بودا در آغاز سال نو همه حيوانات را دعوت كرد و از همه حيوانات تنها دوازده حيوان مذكور و به روايت زرد پوستان موش،گاو،ببر،گربه؛اژدها يا نهنگ،مار،اسب،بز،ميمون،خروس،سگ و خوك دعوت بودا را پذيرفتند و بودا مقدر كرد كه سرنوشت جهان به دست اين دوازده حيوان كه يكي پس از ديگر در هر سال پديدار مي شوند باشد.
چنين است كه در تقويم هاي ساليانه نجومي ايراني سالهاي شمسي به نام يكي از حيوانات دوازده گانه ناميده مي شود.براي تعيين نام هر سال ابتدا بايد عدد6 را به عدد سال مفروض اضافه كنيم و حاصل جمع را به عدد 12 تقسيم نماييم باقي مانده مذكور نماينده سال به ترتيبي است كه گفته شد:1-موش2-گاو3...
آيينهاي نوروزي تنها آييني است كه ايرانيان توانسته اند در گذر زمان چون بخشي از هويت ملي خويش حفظ كنند.در ايران كنوني اين جشنها از چهارشنبه سوري آغاز و با سيزده نوروز به پايان مي رسدو همه آنها با فروهرها كه در روزهاي پايان سال به ديدار خانواده هاي خويش مي آيند پيوند دارد.
بدان سان كه ديديم در ايران باستان روزهاي هفته رايج نبود و بدين دليل آتش افروختن در سهشنبه شب آخر سال برگزار نمي شد و اين آتش افروختن درست پيش از پنجه يعني سيصد و شصتمين روز سال و روزهايي كه فروهر ها به زمين مي آيند و بركت و بهروري را براي خانواده به ارمغان مي آورند انجام مي گرفت.در همين روزها بود كه شبانگاه براي راهنمايي فروهر ها بر فراز بام ها يا در صحن خانه آتش مي افروختند تا راهنماي فروهر ها باشد.تعداد آتش هايي كه در اين مراسم مي افروختند به شمار هفت امشاسپند هفت آتش و گاه سه آتش و نماد گفتار نيك،پندار نيك و كردار نيك بود.پريدن از روي آتش از كارهايي است كه به سبب تقدس آتش پيش از اسلام وجود نداشت.فالگوش چهار شنبه سوري كه هنوز هم در برخي از مناطق ايران رواج دارد نيز با نزول فروهر ها و گرفتن ره نمود از آنان پيوند دارد.
رسم بيرون شدن از خانه در روز سيزدهم فروردين و سيزده را به شادي سپري كردن نيز از رسوم كهن ايراني و آخرين بخش جشنهاي نوروزي است.شايد جشن سيزده ايراني از اعتقاد هندو اروپايي مايه گرفته كه طي آن در يك جشن دوازده روزه به ويژه در سرزمين هاي اسلاوي مردم در اين جشنها با ماسك حيوانات گوناگون كه نمود ارواح است به رقص مي پردازند و بنابر فرهنگ مردم اين سرزمين ها دوازده روح پليد در تمام مدت سال ستونهايي را كه دنيا بر آن قرار گرفته مي جوند و در دوازدهمين روز سال به پايان مي رسد و هنگامي كه ارواح پليد در سيزدهمين روز اين ماجرا را براي جشن گرفتن ويران شدن زمين به زمين مي آيند زماني است كه ستونهاي زمين خود به خود مرمت مي شوند و مردم به مناسبت شكست ارواح خبيث جشن گرفته اند.
در روايتي ديگر به روايت از دكتر فرهوشي بهرام روز سيزده سال گويا در دوران كهن روز ويژه طلب باران بهاري براي كشتزارهاي نو دميده بود.روز سيزدهم ماه تيرروز و متعلق به تيشتر ايزد باران است و ايزدي است كه چنان كه ديديم به هيئت اسبي سپيد با اپوش ديو خشكسالي در هيئت اسبي سياه مي جنگد و بر او پيروز مي شود.براي پيروزي ايزد باران مردمان بايد در نماز خود از او نام برند تا بتواند بر اپوش پيروز شود و چنينبود كه مردم در سيزدهم فروردين از خانه بيرون مي شدند و به هنگام شكست اپوش گوسفند بريان مي كردند و اين فديه ئي بود براي فرشته باران تا كشت هاي نودميده را از باران سيراب سازد و چنين بود كه مردم در اين روز براي شادماني و تمناي پيروزي تيشتر بر اپوش به دشت و صحرا مي رفتند و پس از اجراي مراسم طلب باران روز را به شادي سپري مي كردند.
جشن مهرگان دومين جشن بزرگ ايران كهن پس از نوروز و بازمانده اروزگاري است كه مهرگان آغاز سال ايرانيان و جشن نيم سرده در پيوند با ايزد مهر بود.نزد هخامنشيان مهر از مقام والايي برخوردار بود و در مهر ماه جشن مهرگان را در تخت جمشيد با شكوه بسيار برپا مي كردند و آوندگاهن هدايا از سراسر امپراتوري هخامنشي در همين هنگام هداياي خود را به تخت جمشيد مي آوردند.جشن مهرگان از روز شانزدهم مهر آغاز و شش روز به طول مي انجاميد و در روز 21 مهر به پايان مي رسيد.روز آغاز جشن رامهرگان عامه و روز21 مهر را مهرگان خاصه مي ناميدند و در روزگار ساسانيان بر اين باور بودند كه اهورهمزدا ياقوت را در روز نوروز و زبرجد را در روز مهرگان بيافريد و بدين باور بود كه فريدون بر اژي دهاك(ضحاك) غلبه كرد.
بدان سان كه گفته شد در اوستا فَرَوَشي يكي از نيروهاي نهاني است كه پس از مرگ با روان و دين از تن آدمي جدا و به سوي جهان مينوي مي رود.فروردگان جشن ويژه ارواح درگذشتگان و هنگام نزول فروهران از آسمان براي ديدار بازماندگان است همانند عيد مردگان كه در آيين هاي ديگر نيز وجود دارد.اين عيد كه اينك پارسيان هند آن را مقتات مي نامند در ايران فروردگان و ريشه آن از لغت اوستايي فروشي و فرورتي و جشن فروردگاندر آغاز ده روز و شامل پنج روز آخر ماه دوازدهم سال به اضافه پنج روز الحاقي پنجه يا اندرگاه و در فرجام كار ساسانيان و نيز نزد اغلب زرتشتيان قرن هاي اوليه اسلام پنج روز آخر ماه آبان با پنج روز پنجه كه پس از آخر آبان مي آمد.از اوستا چنين بر مي آيد كه اين عيد از ديرباز ده روز و هر دو پنجه را جشن مي گرفتند.فروردگان كه در پايان سال برگزار مي شد گويا روزهاي سوگ يا عزا بود و نه روزهاي جشن بدان سان كه بيروني نيز از سغديان مي گويد كه:در آخر ماه دوازدهم(خشوم) مردمان سغد براي مردگان خود مويه مي كردند و به خواندن سوگ آوا مي پرداختند و چهره هاي خود را مي خراشيدند و به مردگان خود خوردني و آشاميدني فديه مي دادند و هم بدين دليل جشن نوروز كه پس از آن مي آمد روز شادي بزرگ و جشن آغاز سال بود و از سويي بايد توجه داشت جشن به معني نيايش و ستايش و به معني برپا داشتن مراسم سوگ يا سور است.از اوستا چنين بر مي آيد كه اين عيد ده روز بوده است.در يشهها بند39 مدت نزول ارواح به زمين ده روز و شايد هنگامي كه روزهاي پنجه پيش از دي ماه بود پنج روز پايان اسفندارمذ يعني از 26تا30آن ماه عيد بازگشت ارواح به منازل خود بود و بعدها پنجه را به آخر اسفندارمذ انتقال دادند و در چنين روزهايي بود كه مراسم مير نوروزي برگزار مي شد.برخي چون فروردگان را آخرين پنج روز قبل از فروردين مي دانستند همان پنجه را فروردگان شمرده و بنا به سنت كهن اين پنج روز را فروردگان گرفتند و بعدها هر دو پنج روز يعني همه ده روز را جشن گرفتند.
از روايت بيروني چنين بر مي آيد كه نوروز را بدان دليل به اين نام ناميدند كه سال نو با آن آغاز مي شد و پيشاني سال نو بود و از سبب ناميده شدن نوروز بدين نام سخن بسيار است(مجموعه مقالات دكتر معين)برخي از گزارشگران مدت اين جشن را يك ماه گزارش داده و برخي پنج روز اول را نوروز عامه و بازمانده را نوروز خاصه ناميده اند،نوروز خاصه را نوروز بزرگ و جشن بزرگ و نوروز ملك نام دادهاند.بدين روايت پنج روز اول فروردين حق هاي حشم و لشكر را مي دادند و حاجت آنان را روا مي كردند و چون نوروز بزرگ مي رسيد زندانيان را آزاد و مجرمان را عفو مي نمودند و به عشرت مي پرداختند.به روايت ابوريحان به هنگام شهرياري ساسانيان فروردين ماه را به شش بخش تقسيم مي كردند و پنج روز اول را شهريار به اشراف بار مي داد،پنج روز دوم را به بخشش اموال و دريافت هديه هاي نوروز،پنج روز سوم را به كارگزاران خود،چهارم را به خواص خويش،پنجم را به لشكريان و ششم را به رعايا اختصاص مي داد.نخستين شهرياري كه نوروز عامه و خاصه را يكي كرد و هر دو را جشن گرفت هرمز پسر شاهپور بود.
به روايت از دكتر بهرام فرهوشي نوروز جشن زايش گيهاني مردمان و آفرينش انسان است.در اين زايش ها هرچه شمار مردمان فزوني گيرد،نيروي اورمزدي بيشتر خواهد شد و نيروي اهريمن شكست خواهد يافت.بدين دليل ياران اهريمن با شكل هاي گوناگون خود با شكل هاي غريب و ترس آور براي جنگ و ستيز و براي جلوگيري از تولد مردمان به روي زمين مي آيند.در اين جنگ انسان از پشتيباني اورمزد و فروهر هاي نياكان خود بهره مند است و در پسين روزهاي سال در همسپتدم نيروهاي اهريمن به صورت حيوانات غريب،اژدهايان بزرگ،ديوان شاخدار و غولان پديدار و در برابر آنانفروهر هاي نياكان و قهرمانان ملي در صحنه رقصي كه تمثيلي از نبرد است پديدار مي شوند.
بدين روايت در دوره ساسانيان قابهاي زيباي منقوش و گران بهايي از جنس كائولين از چين به ايران مي آورند كه بعدها به نام كشوري كه از آنجا مي آمد چيني و به گويش ديگر سيني نام گرفت.در آيينهاي نوروزي براي چيدن خوان نوروزي از اين سيني ها استفاده مي كردند و اين ظرفها را پر از نفل و نبات مي كردند و آن را به عدد هفت امشاسپند بر سر خوانهاي نوروزي مي نهادند و از اين رو خوان نوروزي به نام هفت سيني يا هفت قاب نام گرفت و بعدها هفت سين ناميده شد.آنچه بر خوان مي نهادند عبارت بود از:
1-سبزه نو دميده گاه هفت سبزه و گاه به شمار برجها دوازده سبزه بود.در كاخ شهرياران بيست روز پيش از نوروز دوازده ستون از خشت خام بر مي آوردند و بر هر يك يكي از غلّات را مي كاشتند و خوب روييدن هر يك از آنها را به فال نيك مي گرفتند و بر اين باور بودند كه آن دانه در آن سال پربار خواهد بود.در روز ششم نوروز اين شبزه ها را مي چيدند.خانواده ها به نيت انديشه نيك،گفتار نيك،كردار نيك غالبا سه قاب از سبزه ها را بر خوان مي نهادند و در آنها گندوم و جو و ارزن سبز مي كردند و بدان سان كه در سياووشان اشاره شد از سوي ديگر اين رسم ها ياآور تقدس گياه خدايان و ديگر بار زاده شده گياه در فصل گرم بود
2-آتشدان كه از آتش خاندان مايه مي گرفت و در كنار آن اسپند و چوبهاي خشك و خوش بو قرار مي دادند و در مراسم نوروزي زرتشتيان هنوز هم ظرفي از آتش و دانه هاي اسپندنهاده مي شود
3-ماهروي يا برشمدان و از آنجا كه تيغ نگهدارنده برسم به شكل هلال ماه است آن را ماهروي مي ناميدند.در اين كار شاخه هايي كوتاه از انار يا بيد يا انجير يا زيتون را به درازاي سه بند مي بريدند و آنها را به تعداد سه،هفت،دوازده يا بيست و يك بر سر خوان در ماهروي جاي مي دادند
4-كتاب مقدس كه يكي از لوازم ضروري خوان نوروزي بود
5-كوزه آب.اين كوزه ها توسط دختران نودميده از آب زير آسيابها پر مي شد و با زينتي از گردنبند آن را ب ر سر خوان مي نهادند. امروز نزد زرتشتيان و ايرانيان ديگر جاي اين كوزه را تنگهايي كوچك گرفته كه بر آن عدس و گندم يا جو سبز . جز آن را مي رويانند
6-شمعدان:در دو سوي آتشدان شمعدان يا چراغ هاي گرانبها مي نهادند و آنها را مي افروختند و هنوز اين رسم در بسياري از خانه ها رعايت مي شود
7-نان كه نمادي از بركت است و در دوره ساساني نانهاي خردي به اندازه كف دست بر سرخان نوروزي مي نهادند
8-شير تازه دوشيده بر خوان نوروزي همادي از غذاي نوزادان بود
9-تخم مرغ بن مايه خان نوروزي بود و با انواع آن خوان هفت سين را زينت مي دادند و حضور تخم مرغ بر اين خوان بي ترديد يادآور نخستين اسطوره هاي عصر سنگ و زايش گيهان از درون تخمي است كه بر اقيانوس آغازين شناور بود در بسياري از خانه ها تخم را بر روي آينه مي نهادند و بر اين باور بودند كه به هنگام تحويل سال و زماني كه گاو بر شاخ دارنده زمين؛زمين را از شاخي به شاخ ديگر مي نهد تخم به گردش در مي آيد!
10-سمنو كه از جوانه گندم درست مي شود و نمادي از زايش گياهي و بارور شدن گياهان توسط فروهر ها است
11-سنجد يكي ديگر از ميوه هايي بود كه بر خوان نوروز مي نهادند كه بوي گل و برگ و بار آن به اعتقاد عامه محرك و از مقدمات تولد و زايندگي است
12-ماهي بدان دليل كه اسفند ماه در برج حوت است و حوت به معني ماهي است و خوردن غذاي ماهي نيز در شب عيد شايد يادي از اين رويداد است
13-سيب كه در داستانهاي مردمي با با زايش پيوند داردي و اغلب درويشي براي باروري در داستانها نيمي از آن را به مرد و ديگري را به زن مي دهد
14-انار كه از مقدس ترين ميوه هاست و تركه انار به عنوان برسم مقدس در مراسم آييني زرتشتي به دست مي گيرند
15-سكه زرد يا سپيد نمادي از شهريور امشاسپند موكل بر فلزات و بودن آن موجب بركت و سرشاري كيسه است
16-گل بيدمشك كه نماد سپندارمذ و گل و ويژه اسفندماه است
17-نارنج كه نمادي از گوي زمين است و هنگامي كه در آب نهاده باشند نمادي از گوي زمين در گيهان و حركت آن نماد گذر برج ها دوازده گانه است
18-دانه هاي اسپند كه هنوز هم در خانواده ها از آن براي رفع چشم زخم بهره مي گيرند
جشن نوروز يكي از دو جشن بزرگ سال و بدان سان كه گفته شد ايرانيان در اعصار كهن سال را به دو فصل گرم و سرد تقسيم مي كردند و فصل گرم يا تابستان هَمَ و فصل سرد زيمَ نام داشت.در آغاز نزد ايرانيان فصل سرما 10ماه سال و فصل گرما تنها دو ماه را در بر مي گرفت اما در گذر زمان شايد با تغيي شرايط اقليمي يا گسترش كشاورزي و گله داري تابستان هفت ماه و زمستان پنج ماه را در بر گرفت.در آغاز هر يك از اين دو فصل جشني به نام جشن سال نو بر پا مي شد:نخست جشن آغاز فصل گرم و زماني كه گله ها را به چرا مي بردند و بعد جشن فصل سرد و زماني كه گله ها به آغل باز مي گشتند.
داده هاي تاريخي گوياي آن است كه به روزگار ساسانيان نوروز نه در آغاز فروردين بلكههمانند عيدهاي مسلمانان همراه با سال قمري در فصل هاي مختلف برگزار مي شد بدان سان كه در سال يازدهم هجرت كه مبدأ تاريخ يزدگردي و مقارن جلوس يزدگرد است نوروز در 16 ژوئن يعني در اول تابستان برگزار شد و از ان تاريخ به بعد هر چهارسال يكروز عقب تر كشيده شد تا در سال 392هجري به اول حمل و در 467 هجري در بيست و سوم حوت يعني 17 روز مانده به پايان زمستان برگزار شد و اين زماني بود كه جلالالدين ملك شاه ساجوقي(465-485)تفويم جديد جلالي را بنا نهاد و نوروز از آن پس در اول بهار كه هنگام نجومي تحويل آفتاب به برج حمل است قرار يافت.بدين سان كه هرچهارسال يكبار را 366 روز محاسبه و پس از تكرار اين كار هر 28 سال به جاي آن كه سال چهارم را366روز محاسبه كنند ،در سال پنجم يعني آغاز سال سي و سوم اين كار را انجام دادند و از آن تاريخ سال خورشيدي 365 روز و5ساعت و 48 دقيقه و 46 ثانيه محاسبه مي شود.
آثار بازمانده از دوره هخامنشي گوياي آن است كه در اين دوره دو نوع گاه شماري رواج داشت:1-گاه شماري دوره اوّل شهرياري هخامنشي يعني تا اواخر دوره فرمانروايي داريوش بزرگ(485-521 ق.م)2-دوره دوم از اواخر دوره پادشاهي داريوش بزرگ تا انقراض شهرياري هخامنشي.در دوره اول كه مي توان آن را گاه شماري پارسي باستان ناميد و شايد پس از مهاجرت آرياييان و تأثر ايرانيان غربي از بابل و آشور و عيلام آغاز مي شود يا با گاهشماري پيش از مهاجرت پيوند دارد آغاز سال از خزان است و اين ويژگي همانند تقويم بابلي است.در دوره دوم كه گاه شماري اوستايي جديد نام دارد پس از آشنايي ايرانيان با تمدن مصر در دوران كمبوجيه(529-522 ق.م)كه متأثر از گاه شماري ساده و منظم مصري است و ماه هاي آن سي روزه و در پايان،سال قرار مي گيرد و انتساب روزهاي ماه به يك فرشته و جشن گرفتن روزهايي كه نام ماه و روز مقارن مي شود ئر هر دو فرهنگ ايران و مصر همانند است و اين بخش نيز بي ترديد از گاه شماري بابل و آشور نيز متأثر است.
آغاز گاه شماري اوستايي جديد را شايد بتوان از سالهاي 493-480ق.م دانست.در گاه شماري قمري-شمسي پارسيان باستان يعني گاهشماري نخستين با اتكاء به كتيبه هاي عيلامي و همخامنشي ،سال دوازده ماه دارد و اين ماهها عبارتند از:1-آدوكنئيشه برابر با ماه نيسانو بابلي 2-ثوره واهره(بهار توانمند) برابر ماه ايارو بابلي3-تئيگرچي برابر با ماه بابلي سيمنو4-گرمه پده(پايگاه گرما)برابر با ماه بابلي دوزو5-درنه باجي(ماه باجگيري)برابر با ماه بابلي ابو 6-كاايرباشييا برابر با ماه بابلي اولولو7-باگيادي(ماه نيايش خدا يا ميتره(ميترا))برابر ماه بابلي تشريتو8-وركهزنه (ماه گرگ مردان)برابر ماه بابلي سمنو9-آثي ياديه (ماه ستايش آتش)برابر ماه بابلي كيس ليمو10-ماه آنامكه (ماه خداي بي نام)برابر ماه بابلي تبتو11-سامييا(ماه موحش)برابر ماه بابلي شبانو12-ماه ويخنه(ماه شخم زدن)برابر ماه ادارو بابلي.
ماه تقويمي و سي روزه در گاه شماري اوستايي جديد همنام سياره ماه يعني ماونگه و نامي است كه در گويش لري كنوني نيز مانگ نام دارد.هر سال دوازده ماه دارد و اين ماهها در اين گاه شماري هم نام ماههاي كنوني ايراني است و اين نامها(ماههاي كنوني)از سال 1304 ديگر بار براي ماههاي ايراني انتخاب و سال هجري قمري كه بر اساس حركات ماه در طي يك سال قمري تنظيم مي شد به هجري شمسي تبديل شده است.در تقويم اوستايي هفته وجود نداشت و هفت روز هفته كه از سنبه تا جمعه ادامه دارد بعد از اسلام در ايران رواج يافت. هر يك از ماهها در گاه شماري اوستايي جديد داراي سي روز است و هر روز را در اين گاه شماري به ترتيب نامي است به شرح زير كه با اساطير زرتشتي پيوند دارد:1-هرمزد(اهورمزد)2-بهمن(وهومنه)3-ارديبهشت(اش و هيشت)4-شهريور(خشتروئيريه)5-اسفندارمذ(سپنت آرميئتي)6-خرداد(هئوروَتات)7-امداد)امرتات)8-ديبهآذر(دئوش)9-آذر(آتر)10-آبان(اپم)11-خورشيد(هوَرِخشتَ)12-ماه(ماونگه)13-تير(تيشتريه)14-گوش(گئوش)15-دي به مهر(دَوش16-مهر(ميثر)17-شروس(سرئوش)18-رشن(رشنو)19-فروردين فروَشي20-بهرام(ورثرغن)21-رام(رامن)23-باد(واتَ)23-دي به دين دئوس 24-دين (دئنا)25-ارد يا ارت اشي ونكوهي26-ارستاد(ارستات)27-آسمان(اَسمن)28-زامياد(زَم)29-ماراسپند(منثر سپنت)30-انيران(انغزرئوچاو).بدين سان هر يك از روزهاي ماه به نام امشاسپند يا ايزدي ناميده مي شدند.نام مكاهها نيز نام دوازده تن از اين امشاسپندان و ايزدان است.بدين سان كه مي بينيد در اسامي ماه ترتيبي نيست اما در نام روزها نخستين روز به نام خدا و شش روز بعد آن به ترتيبي كه در اوستا آمده به نام امشاسپندان و روزهاي ديگر هم نام ايزدان بزرگ است.
در گاه شماري اوستايي جديد به هنگام تطبيق هر يك از روزهاي ماه با نام همان ماه ايرانيان آن روز را جشن مي گرفتند و بدين سان در دوازده ماه 12 روز جشن بر پا مي شد و اين جشن ها به اين نام بود:1-فروردين روز(نوزدهم)در فروردين ماه"چشن فروردگان"2-ارديبهشت روز(سوم)در ارديبهشت"جشن ارديبهشتگان"3-خرداد روز(ششم)در خرداد ماه"جشن خردادگان" 4-تير روز(سيزدهم)در تيرماه "جشن تيرگان"5-اَمرداد روز(هفتم) در امرداد ماه "جشن امردادگان"6-شهريور روز(چهارم)در شهريور ماه "جشن شهريورگان"7-مهر روز(شانزدهم) از ماه مهر"جشن مهرگان8-آبان روز (دهم)در آبان ماه"جشن آبانگان9-آذر روز (نهم) در آذرماه"آذرجشن"10-هرمزد روز(يكم)در دي ماه "جشن خرم روز"(دي دادار جشن)11-بهمن روز(دوم)در بهمن ماه "جشن بهمنچه"(بهمنگان)12-سپندارمذ روز(پنجم) در سپندارمذ ماه "اسپنداد جشن.
برخي از اين جشن ها علاوه بر انگيزه اسطوره اي انگيزه ملي نيز داشت و هر يك از اين جشنها را به يكي از شهرياران يا قهرمانان ملي نسبت مي دادند.مثلا نوروز منسوب به جمشيد،مهرگان روز بر تخت نشستن فريدون،تيرگان جشن پيروزي ايرانيان بر توران و يادمان آرش كمانگير بود.هر جشن ماهانه نمادي از گلها و گياهان را با خود داشت و اين گل ها نماد ايزد همان ماه بود مثلا ياسمن از آن بهمن ماه،مرزنگوش ويژه ارديبهشت،بيدمشك ويژه اسفند،سوسن وسژه خرداد و زنبق ويژه امرداد ماه بود.افزون بر اين جشنها ايرانيان در طول سال شش جشن بزرگ كه گهنبار(گاهنبار)نام داشت برپا مي كردند و هر يك از اين گهنبار ها در پنج روز برگزار مي شد و از آنجا كه آفرينش در اساطير زرتشتي در اين شش هنگام تشكل يافت اين جشنها با روزهاي آفرينش پيوند داشت.اين گهنبار ها به ترتيب نامي ويژه داشت:1-مديوزم به معني ميانه بهار كه در روز چهل و پنجم سال يعني در پانزده ارديبهشت(دي به مهر)برپا مي شد و اين روزي بود كه در اساطير زرتشتي آسمان آفريده شد21-ميديوشم كه در تيرماه و در روز دي به مهر(روز پانزدهم ماه) و ميانه تابستان يعني روز صد و پنجم سال برگزار مي شد و روز آفرينش اب بود3-پتيه شهيم در انيران روز يا روز سيام شهريور ماه و صدو هشتادمين روز سال كه روز آفرينش زمين و جشن خرمن بود4-چهارمين گهنبار اياسرم نام داشت.اين جشن در هنگام بازگشت گله از كوهستان در دويست و دهمين روز سال و روز سيام مهر ماه و در انيران روز بر پا مي شد و با روز آفرينش گياه پيوند داشت5-پنجمين گهنبار ميدياريم نام داشت.اين جشن در دي ماه دويشت و نودمين روز سال در بهرام روز با روز بيستم ماه برگزار مي شد و با روز آفرينش جانوران پيوند داشت6-ششمين گهنبار همسپتديم نام داشت.اين جشن در آخرين روز سال يا وهشتوايشت برگزار مي شد و با روز آفرينش انسان پيوند داشت.هر گهنبار پنج روز به طول مي انجاميد و آخرين گهنبار با محاسبه پنجه ده شب روز به طول مي انجاميد. در ششمين گهنبار فروهر درگذشتگان نيكوكار به زمين نزو مي كردند.ابوريحان از آخرين گهنبار مي گويد كه اين عيد ده روزه بود آخرين پنج روز اسفندماه را نخستين فروردگان و پنجه وه يا(خمسه مسترقه) را دومين فروردگان مي ناميدند و امروز زرتشتيان همانند گذشته اين ده روز را فرورديان مي دانند و در آن مراسم و آيين خاص آن را به جا مي آورند و نخستين ماه سال به سبب اعتقاد به نزول فروهر ها از آسمان به زمين فروردين نام يافته است و هم بدين دليل است كه براي نزول فروهر ها در اين روزها خانه ها را تميز و آراسته مي كنند،لباس نو مي پوشند،بوي خوش و بخور كاربرد مي يابد و سفره عيد و سفره هفت سين دعا و نيايش خاص خويش را دارد و هفت سين اشاره به نام هفت امشاسپندي دارد كه برترين آنها اهورمزدا است.افزون بر اين جشنها در ايران باستان روزهاي ديگري نيز جشن مي گرفتند و از اين شمار مي توان از جشن سده كه آثار آن تا به امروز باقي مانده،آذرجشن،سيرسور،خرم روز،ديبكان،آبريزكان،باد روز،برسده،مردگيران و جز آن را نام برد و اين جشن ها هنوز هم نزد پارسيان برگزار مي شود.جشن فروردگان جشن فروهرهاي مردگان و پارسيان در اين روز به دخمه مي روند و در معبد آنجا به روايت زندهياد پورداوود صندل و بخور مي سوزانند و موبدان با نذر ميوه و گل مراسم آفرينگان را به جاي مي آورند و اين جشن شبيه عيد توسّيانت عيسويان كاتوليك است كه در اول نوامبر برگزار مي شود و عيد مردگان است و در اين روز مزارهاي مردگان خويش را با گلها مي آرايند.در جشن آبانگان پارسيان به ويژه زنان در كنار دريا و يا رود ايزد پاسدار آب را ستايش مي كنند.در جشن آذرگان پارسيان به آتشكده رفته و آتش نيايش مي خوانند.در جشن بهمنگان پارسيان به دليل اينكه امشاسپند بهمن بر زمين پاسدار چارپايان سودمند است از خوردن گوشت پرهيز مي كنند.در جشن اسپند پاره هاي ويژه اي از اوستا را بر روي كاغذ نوشته و بر در خانه ها مي آويزند تا سراسر سال آينده را از گزند ماران و مورچگان در امان باشد اين جشن را جشن برزيگران نيز مي گويند چرا كه اين افسون براي پاسداري از كشتزارها از حشرات موذي است.ابوريحان بيروني از اين جشن به نام جشن مردگيران ياد مي كند و در التفهيم آن را جشن رقع كژدم ناميده كه يادآور رسم كنوني پارسيان است.
در اوستا روز اَزن و شب خشپن نام دارد و در گاه شماري كهن زرتشتي شب و روز پنج گاه و به شرح زير بوده است:1-هاونگاه(هاوني)2-رپيثوينگاه(رپيثونَ)3-اوزيرين گاه(اوزيثئيرين)4-اويسروتريمگاه(ائيويسروتريم)5-اُشهينگاه(اوشهينَ).در اين تقسيم بندي آغاز روز از برآمدن خورشيد تا نيمروز هاون گاه از نيمروز تا حدود سه بعدازظهر كه گرمترين زمان روز است رپيثوين گاه و از حدود سه بعدازظهر كه تف خورشيد كاهش مي يابد تا پايان شب اوزيرين گاه،از آغاز شب تا نيمه شب اويسروتريم گاه و از نيمه شب تا صبح اُشهين گاه بود؛و در تقسيم بندي كلي چون روزهاي زمستان كوتاه است فقظ چهارگاه براي آن محاسبه و رپيثوين گاه ساقط و هاون گاه از صبح تا شب ادامه مي يابد.اين اسامي با نمودهاي آييني پيوند دارند،چندان كه هاوني همان هاون و زماني است كه علئت را براي تهيه هوم به كار مي گرفتند.رپيثو با رپيثوين با ايزد تابستان پيوند دارد و هر يك از اين نامها ايزداني هستند كه به پاسداري پنج گاه شبانه روز مشغولند و با هر يك از اين ايزدان گروهي ديگر از ايزدان چون مهر،ارديبهشت،آذر،اپمنپات و سروش و رشن همكاري دارند و به ويژه چند تن از ايزداني كه از ياران و همكاران اوقات پنجگانه اند عبارتند از:ساونگهي و ويسپه از ياران هاوني؛فرادت فشو و زنتوم از همكاران رپيثوين؛فرادت و تير و دخيومَ و داخيوم از ياران اوزيئيرين؛فرادت ويسپم هوجيائيتي و زرَثوشتروتِم از همكاران ايئوبسروثريم و برجيه و نمانيّه از همكاران اوشهينَ اند.
در اوستا لغت يارِ و نيز سَرِدَ براي سال به كار برده شده است.به روايت از ابوريحان در آثارالباقيه نخستين ماه زرتشتيان سُغد،نوسرد و هفتمين ماه فغكان نام داشت و روز اول ماه هفتم جشني به نام نيم سرده يعني جشن نيم سال برپا مي شد و از اين روايت چنين بر مي آيد كه در ايران كهن پيش از گسترش گاه شمار اوستايي جديد آغاز پاييز و شروع سرما اول سال يا نوروز بوده است.برخي از شرق شناسان شروع سال هخامنشي را از ماه باگيادي مي دانستند و اين ماهي بود كه بعدها جاي آن به جشن مهرگان در روز شانزدهم مهر داده شد و از جشن هاي بزرگ ايران باستان بود.بدان سان كه گفته شد به روايت از پورداوود تقويم اوستايي شايد از اواخر سلطنت داريوش بزرگ و در فاصله سالهاي 483و493 پيش از ميلاد رواج يافت.
در اوستا تابستان هَمَ و در پهلوي هامين،زمستان زيمَ(زين)و در پهلوي دمستان و در اوستا جز اين دو فصل از فصل ديگري سخن نرفته و اين بدان دليل است كه در ايران باستان هفت ماه از سال را تابستان و پنج را زمستان مي دانستند و در.در گاه شماري بسياري از روستاهاي ايلام و لرستان تقسيم بندي فصل ها به شرح زير است:1-بهار از پنجاه و پنج روز به نوروز(ششم بهمن)آغاز و سي و پنج روز پس از نوروز (پنجم ارديبهشت)پايان مي يابد2-تابستان(پائيزpayez) از پنجم ارديبهشت آغاز و در دوم مرداد پايان مي يابد3-پاييز(سرداوا)از دوم مرداد آغاز و در يكم آبانماه پايان مي يابد 4-زمستان از يكم آبان آغاز و در پايان ديماه به پايان مي رسد.در منطقه لرستان و ايلام 7آبان تا7آذر به تولتكن(زمان ريختن برگها)موسوم است و در سياه چادر ها چادرنشينان گندم برشتهئي درست مي كنند و آن را به عنوان سهم داياله(پيرزن)اطراف اجاق مي ريزند تا داياله گله را نفرين نكند.داياله كه شايد الهه اي چوپان و فراموش شده است سنگي به هيئت پيرزني در كوه بزان در منطقهزردلال كاوشن در دامنه گرين كوه نزديك نهاوند و به غير از گندم برشته براي داياله آشي به نام پرشكه مي پزندذ و آن را نذر داياله مي كنند.
پنج روز پنجه كه در تقويم آيين زرتشتي هر روز آن به ترتيب به نام يكي از پنج فصل گات ها يعني:1-اهنودگاه 2-اشتودگاه 3-سپنتمدگاه 4-وهوخسترگاه 5-وهيشتواشتگاه ناميده مي شد روزهايي بود كه جزء روزهاي سال محاسبه نمي شد و انجام كاري غير از شادي و جشن در اين روزها حرام بود.بدان سان كه از گزارس مربوط به مير نوروزي بر مي آيد از روزگار هخامنشيان رسم انتخاب مير نوروزي از ميان طبقات فرودست براي پنج روز فرمانروايي رايج و اين مراسم تا سال1311 به شكل رسمي و بعد از آن اينجا و آنجا گهگاه به شكل بازي و در جهت لطيفه پردازيث و سياسي وجود داشته است و شعر معروف حافظ:
سخن در پرده مي گويم چو گل از غنچه بيرون آي
كه بيش از پنج روزي نيست حكيم مير نوروزي
گوياي رواج اين مراسم در زمان حافظ است.خاستگاه اين مراسم بي ترديد گذر از روزهاي پنجه يا روزهاي منحوسي است كه انجام هر كاري غير از شادي و جشن در آن ممنوع و هم بدين دليل بود كه شهريار به شكل صوري و نه رسمي براي مدت پنج روز از شهرياري كنار مي رفت تا نحوست پنجه دامن مير نوروز و شهريار پنج روزه را بگيرد و شهريار پس از روزهاي پنجه ديگر بار به شهرياري و فرمانروايي باز مي گشت.
اين مراسم در بابل در جشن سال نو به گونهئي ديگر اجرا مي شد و چنين بود كه در جشن دوازده روزهي سال نو بابل چهر روز سال نو از تقويم حذف مي شد و روز پنجم معبد را آب و جارو مي كردند و بخور مي سوزانيدند و در مراسمي آييني همانند مراسم قرباني كردن بزطليقه اسرائيليان گناهان و ناتواني هاي جمع را به گوسفندي نسبت مي دادند و گوسفند را سر مي بريدند و تن گوسفند را از مذبّح "نبو"،واسطه بين خدايان و انسانها مي آويختند و سرانجام سر و تن قرباني را به رود مي افكندند و از مأواي مردم دور مي كردند.اسرائيليان بزطليقه را تعقيب و بز را از فراز خرسنگي كه به دريا مسلط بود به دريا مي افكندند تا بلاگردان گناه مردمان باشد.در بابل در همين روز يعني روز پنجم سال نو شاه كاخ خويش را ترك و جايگاه خود را در معبد مردوخ(مردوك) واگذار مي كرد،در اوج مراسم شاه لباس شاهي را از تن درآورده و مورد ضرب و شتم كاهن قرار مي گرفت.شاه متواضعانه در برابر تنديس مردوخ زانو مي زد و همه بدي ها و پرخاشگري هايي را كه بدو نسبت مي دادند انكار و از پيروزي دادگري و نظم بر آشفتگي سخن مي گفت و تنديس مردوخ را مي گرفت تا تجسمي از خدا باشد و ديگر بار به سلطنت باز مي گشت.گفتني است كه اين مراسم با سنتي غريب كامل مي شد و طي آن كاهن سيلي محكمي بر چهره شهريار مي نواخت و اگر اين سيلي موجب سرازير شدن اشك از چشم شهرياري مي شد آن را به فال نيك گرفته و نشانه نزول باران در آن سال بود.بدان سان كه گفته شد جشن سال نو بابل يازده روز طول مي كشيد و روز دوازدهم تنديس خدايان را به معابد باز مي گرداندند و جشن پايان مي يافت.
از سويي جشن نوروز به ويژه در آغاز بهار نه تنها جشن نو شدن طبيعت كه نوشدند اسطورهاي جهان است آفرينش در اساطير ايراني از فروردين ماه آغاز شد و هر فروردين مي تواند پايان 12 هزار سال و فرجام جهان كهن و نو شدن آن پس از پيروزي نيروهاي اهورايي بر اهريمن باشد و در اساطر بابل نيز شايد جشن سال نو با برداشتي از اين گونه همراه بوده است.
اين داستان را فقط آپوليوس گفته است كه يكي از نويسندگان لاتين زبان قرن دوم پس از ميلاد مسيح است.بنابراين در داستان از نام لاتيني خدايان استفاده شده است.داستاني است به تقليد از سبك اوويد كه به زيبايي و شيوايي تمام گفته شده است .نويسنده اين داستان را محض سرگرمي نوشته است،زيرا خود هيچ اعتقادي به آنم نداشته است.
آوردهاند كه پادشاهي سه دختر داشت همه دوشيزگان زيباروي امّا كوچكترين آنها كه پسيشه يا سيكي نام داشت به حدي از ديگر خواهران خود زيباتر بود كه انگار الههاي بود كه در ميان شماري از آدميان مي زيست.آوازه زيبايي فوق العاده اش به سراسر آفاق رسيده بود.مردم حتي مي گفتند كه ونوس هم نمي تواند با اين انسان فناپذير برابري كند.چون شمار افرادي كه از هرسوي گيتي براي پرستش زيبايي اين دوشيزه مي آمدند فزوني يافت،ديگر كمتر كسي به ونوس اهميت مي داد :پرستشگاه ونوس از نظر و رونق افتاده بود و قربانگاهش را بوي بد خاكستر فراگرفته بود،و شهرهاي مورد علاقهاش نيز متروك شده و رو به ويراني نهاده بودند.آن حرمت و افتخاري كه زماني فقط از آنِ وي بود اكنون فقط به اين دختر ارزاني مي شد كه قرار بود سرانجام روزي از اين جهان رخت بر بندد و بميرد.
البته مي توانيم باور كنيم كه ونوس نمي توانست اين طرز رفتار را تحمل كند و بپذيرد.ونوس مثل هميشه،كه هرگاه به دردسر مي افتاد يا مسئله و مشكلي برايش پيش مي آمد،به ديدار پسرش رفت تا به او كمك كند.پسرش جوان زيباروي بالداري بود كه شماري او را كيوپيد و شماري ديگر او را "عشق" مي ناميدند،زيرا هيچ كس نمي توانست در برابر تيرهاي وي پايداري كند،نه در آسمانها و نه در زمين .الهه درد و اندوهش را با پسرش در ميان گذاشت.او نيز همچون هميشه آماده بود به حكم و امرِ مادر عمل كند.ونوس به پسر گفت:"قدرتت را به كار بنداز و كاري كن كه اين دختر گستاخ در دام عشق پليدترين و خوارترين موجود اهريمن صفت اين جهان در آيد" ترديدي نبود كه اگر ونوس پسيشه را به پسرش نشان نداده بود،چون آنقدر آتش حسادت ديدگانش را كور كرده بود كه نمي پنداشت حتي خداي عشق هم ممكن است به عشق وي گرفتار آيد،پسر همان مي كرد كه مادر خواسته بود.امّا چون كوپيد آن دختر را ديد ،گويي يكي از تيرهاي خودش در قلبش فرو رفت.البته چيزي به مادرش نگفت،يعني در حقيقت توان سخن گفتن را از دست داده بود.ولي ونوس كه اميدوار بود پسرش هرچه زودتر پسيشه را به تباهي بيندازد،او را ترك كرد.
امّا آنچه روي داد درست برخلاف خواست و انتظار ونوس بود.پسيشه در دام عشق يك موجود پليد و وحشتناك گرفتار نشد.از اين شگفتانگيز تر اينكه كسي هم عاشق او نشد.انسانها فقط به ديدن و نگاه كردن و پرستيدنش اكتفا مي كردند و بعد مي رفتند تا با زني ديگر ازدواج كننددو خواهر ديگر وي كه از وي زيباتر هم نبودند در ازدواج موفق بوده و به عقد شاهان درآمده بودند.امّا پسيشه اندوه زده و تنها مانده بود و فقط مورد تحسين ديگران بود،و گويي هيچ عشق و هيچ مردي او را نمي خواست.
البته پدر و مادرش سخت دلآزرده و نگران بودند.سرانجام پدرش به يكي از پرستشگاههاي آپولو رفت تا از آپولو بخواهد او را راهنمايي كند كه چگونه مي تواند شوهر خوبي براي دخترش بيابد .آپولو تقاضايش را اجابت كرد،ولي سخن اپولو او را سخت به هراس انداخت.كوپيد تمام ماجرا را به آپولو گفته بود و خواهش كرده بود به او كمك كند.آپولو به وي گفته بود كه پسيشه بايد لباس سوگواري به تن كند و برفراز يك كوه سنگي تنها بنشيند تا شوهري كه براي وي مقدّر شده است و يك اژدهاي هراسانگيز بالدار است و از خدايان نيز نيرومندتر است بيايد و او را به همسري خود درآورد.
حال مي توان حدس زد كه اين خبر اندوهبار كه پدر پسيشه آورده بود چه مصيبتي به همراه آمرد.آنها دختر را به گونهاي لباس پوشاندند كه گويي براي مرگ آماده مي كنند،و بعد با اندوهي گرانتر از زماني كه او را به گورستان مي برند به آن كوه بردند.امّا پسيشه جرئت و شهامت خود را حفظ كرده بود.او به آنان گفت:"حق بود شما پيش از اين به خاطر زيبايي من كه مرا آماج تير حسادت خدايان قرار دادهبود مي گريستيد.اينك برويد چون مي دانيد كه من شادمانم كه پايان فرا رسيده است"آنها اندوهزده و نوميد رفتند،و آن موجود نوميد را تنها گذاشتند تا يك تنه با سرنوشت خود ديدار كند،آنها نيز روزهاي پي در پي در كاخشان باقي ماندند و به سوگ او نشستند.
پسيشه در تاريكي بر فراز كوه نشست به انتظار وحشتي كه از آن بي خبر بود. در آنجا كه نشسته بود مي گريست و به خود مي لرزيد،نسيمي ملايم از فضاي آرام به سويش آمد،نسيم ملايم زفير كه شيرين ترين و دلانگيزترين نسيم هاست.او حس كرد كه نسيم او را از جاي بلند كرد.اكنون كه از روي كوه به هوا خاسته بود به پايين مي رفت و سرانجام بر فراز مرغزاري كه به بستري نرم مي مانست و بوي عطر گلها همه جا را فراگرفته بود فرود آمد.آنجا به حدّي آرام بود كه اندوه از دلش بيرون شد و به خواب فرورفت.چون از خواب برخاست خود را در كنار يك رودخانه درخشان يافت كه خانهاي بزرگ و زيبا و شاهانه بر ساحل آن نهاده شده بود،بنايي زيبا به گونهاي كه گويي آن را براي خدايي خاص از زرر ساخته بودند،با ستونهايي از طلا و ديوارهاي نقرهاي و كف آن را با سنگهاي قيمتي فرش كرده بودند.هيچ صدايي به گوش نمي رسيد،خانه خلوت و متروك به نظر مي رسيد،و پسيشه به آن خانه نزديك شد و از ديدن آن شكوه و عظمت احساس ترسي توأم با احترام در دلش يافت.چون دودل بر آستانه در خانه ايستاد،صدايي در گوشش طنين افكند.هيچ كس را نمي ديد،امّا صدايي را كه با وي سخن مي گفت آشكارا مي شنيد.صدا به او گفت كه اين خانه براي اوست و او بايد بي واهمه به درون خانه بيايد،تن بشويد و خوشگذراني كند.بعد سفرهاي براي پذيرايي از وي گسترده خواهد شد.همان صدا گفت:"ما خدمتگزاران شما هستيم،كمربسته به خدمت و فرمانبر اوامر شما"
حمام بيشترين آرامش را به وي بخشيد،و غذا لذيذ ترين غذايي بود كه تا آن روز خورده بود.در آن هنگام كه سرگرم خوردن غذا بود نوايي دلانگيز مترنّم بود و او را مسحور كرده بود:گروه بزرگي از نوازندگان چنگ مي نواختند،ولي او فقط صدايشان را مي شنيد و آنها را نمي ديد.در آن روز غير از آن صداهاي دلنشين همنشين ديگري نداشت و كاملاً تنها بود،امّا در دل سخت مطمئن بود كه شب هنگام شوهرش در كنارش خواهد بود و اتفاقاًَ چنين نيز شد.چون وجود شوهر را در كنار خود حس كرد و صداي نرم و دلنشين او را كه گوشش را نوازش مي داد شنيد،ترس را از دل بيرون راند.وي بي آنكه شوهر را ببيند مي دانست كه هيچ هيولا يا موجود وحشتناكي در كنارش نيست،بلكه عاشق و شوهرش است كه انتظارش را مي كشيد.يك شب شوهرِ ناديده امّا عزيزش با لحني جدّي با وي سخن گفت و هشدار داد خطري به صورت خواهرانش به او نزديك مي شود.شوهر به او گفت:آنها به همان كوهي مي آيند كه تو در آن ناپديد شدي تا در سوگِ از دست دادن تو بگريند.امّا تو نبايد بگذاري آنها تو را ببينند،كه اگر ببينند هم مرا اندوهگين خواهند كرد و هم زمينه نابودي تو را فراهم مي آورند"پسيشه به شوهرش قول داد كه نمي گذارد آنها او را ببينند.امّا ديگر روز را با گريستن سپري كرد و پيوسته به خواهرانش مي انديشيد و به اينكه نمي توانس به آنها آرامش خاطر ببخشد.هنوز مي گريست و اشك مي ريخت كه شوهرش آمد،امّا دلگرمي هاي او نيز نتوانست آرامش كند و اندوهش را از دل بيرون كند.سرانجام شوهر در مقابل خواست گران و بزرگ همسر سر تسليم فرود آورد و به او گفت:"هرچه مي خواهي بكن امّا تباهي و نابودي خود را مي جويي."و به لحني جدّي هشدار داد كه مبادا كسي او را قانع كند كه بايد شوهرش را ببيند،كه در اين صورت به درد جدايي و فراق ابدي از وي دچار خواهد شد.پسيشه گريه كنان گفت كه هيچ وقت اينچنين نخواهد كرد.او هزار بار مردن را به زندگي بدون او ترجيح مي دهد.بعد گفت:"امّا شادي ديدار خواهرانم را از من دريغ مدار."شوهر با شنيدن اين سخن با لحني اندوهبار به او قول داد كه چنين مي كند.
بامداد روز بعد هر دو خواهر آمدند و زفير آنان را از كوه به زير آورد.پسيشه شادمان و هيجان زده به انتظار ديدارشان نشسته بود.ديري به درازا كشيد تا توانستند با هم صحبت كنند و شاديشان از ديدار يكديگر به حدي زياد بود كه جز با ريختن اشك و با در آغوش كشيدن يكديگر به توصيف در نمي آمد.امّا چون سرانجام به كاخ وارد شدند و دو خواهر بزرگتر شكوه و عظمت و زيبايي كاخ را ديدند،و آنگاه كه در ضيافت شاهانه شركت كردند و نواي شگفتانگيز موسيقي را شنيدند،حسدي تلخ و كشنده بر وجودشان چيره شد و احساس كنجكاوي خورندهاي آنان را بر آن داشت تا بكوشند دريابند چه كسي خداوندگار اين خانه و زندگي مجلل و شكوهمند است و شوهر خواهرشان كيست.امّا پسيشه همچنان بر پيمان خود بود و پيمان را سخت گرامي مي داشت.فقط به آنان گفت كه شوهرش مرد جواني است كه اينك به شكار رفته است.بعد دستانشان را از طلا و جواهر پر كرد و به باد زفير فرمان داد تا آنها را به كوه بازگرداند.آنها ظاهرا خود خواسته آنجا را ترك كردند امّا قلبشان در آتش كينه و حسد مي سوخت.آنها دارايي ومكنت خود را در مقايسه با ثروت و جاه و جلال پسيشه نا چيز و بي ارزش مي دانستند.خشمي آلوده به حسد و كينه طوري بر وجودشان چنگ انداخته بود كه سرانجام به اين انديشه افتادند كه چگونه مي توانند خواهرشان را با يك توطئه به تباهي بكشند.
همان شب شوهر پسيشه بار ديگر به او هشدار داد. وقتي كه شوهر خواهش كرد كه پسيشه اجازه ندهد خواهرانش بار ديگر به ديدنش بيايند،پسيشه به اين سخن گوش نداد و آنرا نپذيرفت.او بار ديگر به همسرش يادآوري كرد كه او را هيچ وقت نخواهد ديد.آيا او واقعاً حق ندارد كسي زا حتي خواهرانش كه بسيار دوست دارد ببيند؟شوهر اين بار هم سر تسليم فرو آورد و ديري نگذشت كه آن دو زن پليد و اهريمن خوي ،در حالي كه توطئه اي را به دقت برنامهريزي كرده بودند،به كاخ وارد شدند.آنها پس از شنيدن سخنان درنگآلوده و ضد و نقيض پسيشه در برابر اين پرسش كه شوهرش چه شكل و شمايلي دارد،قانع شدند كه وي هنوز شوهر خود را نديده است و واقعا نمي داند كيست و چيست.البته به او چيزي نگفتند امّا او را سرزنش كردند كه شرايط ناگوار زندگيش را از آنهاپنهان نگه مي دارد.آنها گفتند كه فهميدهاند كه شوهرش انسان نيست بلكه همان اژدهاي سهمگيني است كه هاتف معبد آپولو گفتهاست.البته اكنون مهربان و دلجو مي نمايد امّا سرانجام شبي بر او مي تازد و او را مي بلعد.
پسيشه كه ترسيده بود احساس مي كرد به جاي عشق ترس به وجودش رفتهاست.او حتي چندين بار به اين واقعيت انديشيده بود كه چرا شوهرش نمي گذارد او را ببيند.حتما دليلي هراسانگيز دارد.وي كه سخت درمانده شده و ترديد به دلش راه يافته بود،طوري وانمود مي كرد كه خواهرانش بفهمند او حرفشان را باور مي كند،زيرا فقط در تاريكي در كنار شوهرش بوده است.پسيشه گريه كنان گفت كه حتماً او در چنان وضعي است كه از روشنايي روز نفرت دارد.وبعد از آنان خواست او را راهنمايي كنند و چاره پيش پايش بگذارند.
آنها توصيه و نظرشان را قبلاً آماده كرده بودند:آن شب بايد كاردي برّنده و چراغي كنار تختخواب پنهان كند،و چون به خواب ژرف فرو رفت،از رختخواب بيرون آيد،چراغ را روشن كند و كارد را بردارد.او بايد دزدانه راه برود و كارد را با سرعتي هر چه تمام تر در بدن آن موجود هراس انگيز فرو كند.آنها گفتند :ما هم در همين نزديكي خواهيم بود و چون او بميرد ما تو را صحيح و سالم برمي داريم و همراه خد مي بريم"
آنگاه او را كه دستخوش ترديد شده بود و نمي دانست چه بايد بكند تنها رها كردند.او شوهرش را دوست مي داشت.نه!او يك اژدهاي وحشت انگيز بود و از او نفرت داشت.او را خواهد كشت...نه،او را نمي كشد.بايد يقين حاصل كند...نه،به يقين احتياجي نيست.بدين ترتيب با افكار و خيالاتي كه در سرش جولان مي داد به ستيز نشست.امّا چون شب فرا رسيد تلاش را كنار گذاشت.او عزمجزم كرده بود كاري بكند:او را خواهد ديد.
چون سرانجام شوهر سر بر بالينش گذاشت،دل به دريا زد و به خود جرأت داد و چراغ را روشن كرد.آهسته و روي انگشتان پا به سوي بستر راهي شد و در حالي كه چراغ را بالاي سر و پيش روي خود گرفته بود به كسي نگريست كه در بستر غنوده بود. واي كه چه آسودگي و آرامش خاطري و چه شادي و وجد زيادي به دلش راه يافت.هيچ هيولايي رخ نگشوده بود بلكه زيباترين موجودي كه ديده بود آنجا بود.پسيشه در كنار اين احساس نخستين،شرم ناشي از كار ابلهانهاي كه كرده بود،و با توجه به عدم اعتمادي كه از خود نشان داده بود زانو بر زمين زد و اگر آن كارد از دستش فرو نيفتاده بود آنرا در قلب خود فرو مي كرد.امّا دست لرزانش كه مانع از خودكشي شده بود اينك او را لو داد ،زيرا هنگامي كه در برابر او ايستاده بود چند قطره روغن داغ بر بازوي آن مرد چكيد.شوهر سراسيمه از خوب پريد:روشنايي چراغ را در برابر خود ديد و بي درنگ از خيانت زن آگاه شد و بي آنكه كلمهاي سخن بگويد از برابر وي گريخت.زن نيز در پي وي شتافت و در سياهي شب ناپديد شد.او را نمي توانست ببيند امّا سخنش را مي شنيد.به زن گفت كه كيست و بعد اندوهگينانه با وي وداع كرد.او گفت عشق در جايي كه اعتماد نيست نمي تواند زندگي كند."بعد از آنجا رفت و ناپديد شد.زن در دل به خود گفت:"خداي عشق بود.او شوهر من بود و من،منِ بدبخت و بينوا نتوانستم وفاداري خود را به او ثابت كنم.آيا او را تا ابد از دست دادهام؟.."بعد كه جرئت بيشتري پيدا كرد گفت:"در هر صورت تا زنده هستم به جست و جوي او خواهم رفت.اگر مرا ديگر دوست ندارد،دست كم مي توانم به او ثابت كنم كه چقدر دوستش داشتهام."و از آن پس سيروسفر خود را آغاز كرد.او نمي دانست به كجا مي رودا و فقط مي دانست كه از جست و جوي وي دست بر نخواهد داشت.
امّا شوهر به اتاق مادرش رفته بود تا مادر زخمش را درمان كند، و چون ونوس از ماجرايي كه بر وي گذشته بود آگاه شد و دانست كه پسرش پسيشه را براي خود برگزيده است،خشمگينانه او را كه دردمند بود رها كرد و خود،كه حسادت او را سخت برانگيخته بود،رفت آن دختر را بيابد.ونوس تصميم گرفته بود به پسيشه نشان بدهد ناخشنودي يك الهه چه پيامدي در بر دارد.
پسيشه بينوا در اين سرگرداني نا اميد كننده مي كوشيد نظر لطف و رحمت خاص خدايان را به سوي خويش جلب كند .او پيوسته به درگاه خدايان عا مي كرد،امّا خدايان از ترس اينكه مبادا ونوس به آنان دشمني و كينه توزي كند،هيچ كمكي نكردند.چون پسيشه دريافت كه هيچ روزه اميدي چه در زمين و چه در آسمان برايش باقي نمانده است.تصميمي نوميدانه گرفت.تصميم گرفت يكراست به سوي ونوس برود و خود را به عنوان خدمتكار در اختيار آن الهه بگذارد و سخت بكوشد تا از خشم وي بكاهد.پسيشه در دل گفت:"چه كسي مي داند شايد او هم در اتاق مادرش باشد."بنابراين راه افتاد و رفت تا ونوس را بيابد.از آن طرف ونوس نيز در جست و جوي پسيشه بود.
چون سرانجام با ونوس روبرو شد آن الهه با صداي بلند خنديد و سرزنش كنان از وي پرسيد كه آمده است شوهري براي خود بيابد،چون شوهري كه قبلاً به دست آورده بود اكنون او را رها كرده بود و نمي خواهد او را ببيند،زيرا از زخمي كه به او رسانده بود اكنون در حال مرگ است.الهه در دنباله سخن افزود:"امّا تو آنچنان دختر ساده و نگون بختي هستي كه هيچ وقت نمي تواني براي خود همسري بيابي مگر با بيگاري و خون دل خوردن.بنابراين من براي آنكه حسن نيت خود را نشان بدهم حاضرم تو را بريا اين كار آموزش دهم"
ونوس چون اين سخن را بگفت مقدار زيادي ريزترين بذر يا دانه گندم و خشخاش و ارزن را گرفت و همه را با هم درآميخت و بعد به پسيشه گفت:همه را بايد تا شب از هم جدا كني .اين كار را دقيقا به خاطر خودت انجام خواهي داد"اين را گفت و از آنجا رفت.
پسيشه كه اكنون تنها رها شده بود بي حركت نشست و زل زد به بذر هاي غلّات.اين فرمان ستمگرانه افكارش را آشفته كرده بود در نتيجه تمركز فكري را از دست داده بود،زيرا در حقيقت انجام چنين كاري واقعا غير ممكن و كاملا بيهوده مي نمود.امّا در اين لحظه ناگوار كه نتوانسته بود احساس لطف و ترحم خدايان و انسانها را به حال زار خود جلب كند،كوچكترين جانوران صحرا،يعني مورچگان،دلاشان به حال وي سوخت.آنان به يكديگر گفتند:"بيايي به حال اين دوشيزه بينوا رحمت بياوريد و به او كمك كنيد."آنها بي درنگ آمدند ،موج پس از موج،و سرگرم جدا كردن بذرها از يكديگر شدند،به طوري كه آن تلّ بذرهاي به هم آميخته از هم جدا شد و هر بذري جدا از بذرهاي ديگر گرد آمد.چون ونوس بازگشت و همه را مرتب ديد خشمگين شد و گفت:"كار تو به هيچ وجه پايان نيافته است"بعد يك قرص نان به پسيشه داد و به او امر كرد بر زمين بخوابد،و خود در رختخواب نرم و عطرآگينش غنود.آن الهه با خود مي انديشيد كه ترديدي نيست كه اگر آن دختر را به كارهاي دشوار وادار سازد و به او گرسنگي بدهد،زيبايي حسد برانگيزش را از دست خواهد داد،و تا آن هنگام بايد بكوشد پسرش،كه اكنون در اتاق نشسته و از زخمي كه برداشته است رنج مي برد،نتواند آن دختر را ببيند.ونوس از شرايط موجود و شيوه كارش بسيار خشنود به نظر مي رسيد.
بامداد روز بعد كار ديگري به او محول كرد،كه اين بار بسيار خطرناكتر بود.الهه به پسيشه گفت :"آنجا كنار رودخانه كه بوته هاي انبوهي سبز شده است،برّه هايي مي چرند كه پشم هاي طلايي دارن.تو به آنجا برو و مقداري از پشم طلايي آنها را با خود بياور"چون آن دختر خسته دل به رودخانه رسيد كه آب آن به كندي روان بود،سخت هوس كرد تا خود را به داخل رودخانه بيندازد و به دردها و نوميدي هايش پايان دهد.امّا چون به كنار رودخانه رسيد صداي ضعيفي را كنار پاي خود شنيد،كه گوش فرا داد و متوجه شد اين صدا از درون ساقه يك ني سبز بيرون مي آيد:هيچ صلاح نيست كه خود را در رودخانه غرق كند.اوضاع هم آن چنان كه مي نمايد بد نيست.برّه ها واقعاً وحشي هستند،ولي اگر پسيشه صبر كند تا برّه ها پسين هنگام از چرا،از درون بوته ها،بازگردند تا در كنار رودخانه استراحت كنند،آن هنگام پسيشه مي تواند وارد بوته هاي انبوه شده و آن مقدار پشم طلايي كه از بدن آنها كنده شده و به بوته هاي خاردار چسبيده شده است جمعآوري كند.
پسيشه طبق همانگفته توانست مقداري پشم طلايي درخشان جمعآوري كند.ونوس پشمها را با لحني شيطنت بار برداشت و با لحني تند به او گفت:"يك نفر به تو ياري داده است تو اين كار را هيچ وقت به تنهايي نكردهاي.با وجود اين فرصت ديگري به تو مي دهم تا ثابت كني كه دلي بيباك داري و از دورانديشي خاصي برخوردار هستي كه ظاهرا داري نشان مي دهي در تو هست.آيا آن آبي را كه از آن تپه فرو مي ريزد مي بيني؟اين آب سرچشمه اصلي همين رودخانه شومي است كه نفرت انگيز نام دارد و آن رودخانه ستيكس است.تو بايد اين سطل را از آن پر كني"چون پسيشه به آن آبشار نزديك شد و آن را ديد پي برد كه دشوارترين كار به او محول شده است.فقط يك موجود بالدار مي توانست به آنجا برود،زيرا صخره هاي شيبدار و لغزنده پيرامون آن را در بر گرفته بود و آب نيز با سدعتي هراس آور از آن بالا فرو مي ريخت.امّا اكنون خوانندگان اين داستان پي بردهاند و شايد خود پسيشه هم پي برده باشد كه گرچه كارها و مأموريتهاي محول شده به وي همه فوقالعاده دشوار مي نمود،امّا هميشه به خوبي و كاميابي به اتمام رسيده است و انجام آنها برايش ميشسر شده است.اين بار يك عقاب ناجي وي بود كه با آن بالهاي بزرگ و گستردهاش كنار وي نشست و سطل را با منفار از دست وي گرفت و رفت و آن را پر از آب به وي باز گرداند.
امّا ونوس دستبردار نبود.انسان ناگزير مي شود ونوس را به بلاهت و ناداني متهم سازد.تنها تأثير اين كارها اين بود كه باز هم او را مي آزمود و اوامر گوناگون صادر مي كرد.آن الهه يك جعبه به پسيشه داد و گفت كه بايد آن را به دنياي زيرين ببرد و از پروسرپينه بخواهد كه مقداري از زيبايي اش را در آن بريزد.به پسيشه دستور داده شده بود به پروسرپينه بگويد كه ونوس واقعا به آن زيبايي نياز دارد چون از پرستاري پسي بيمارش خسته و درمانده شده بود.پسيشه اين بار هم مثل هميشه فرمانبردارانه رفت تا راستاي ورود به دنياي زيرين را بيابد.راهنماي پسيشه در اين راه برجي بود كه از كنارش مي گذشت.راهنما نشاني صحيح و واقعي رسيدن به كاخ پروسرپينه را به پسيشه داد و به او گفت كه نخست بايد از سوراخ بزرگي كه در زمين وجود دارد بگذرد و بعد به ساحل رودخانه مرگ برود و در آنجا پشيزي به قايقران آنجا به نام كارون بدهد تا او را از رودخانه بگذراند.از آنجا را مستقيماً به كاخ مي رسد .سربروس سگ سهسر از درهاي كاخ نگهباني مي كند،امّا اگر يك نان قندي به او بدهي او دوستي مي كند و مي گذارد كه از در بگذري.
البته ماجرا همانگونه گذشت كه آن برج گفته بود.پروسرپينه مي خواست به ونوس خدمت كند و پسيشه كه سخت جرأت يافته بود،جعبه را بازگرداند و اين راه آمده را خيلي بهتر و آسانتر از پيش طي كرد.
آزمايش يا مأموريت بعدي را خود،بر اثر كنجكاوي هايي كه انجام داده بود يا بهتر بگويي بر اثر خودخواهي براي خود ساخت و پرداخت.او حس كرد كه بايد ببيند كه آن طلسمي كه در جعبه گذاشته شده است چگونه چيزي است،شايد بتواند مقداري از آن را براي استفاده خود بردارد.پسيشه عم مثل ونوس مي دانست كه با اين ماجراهايي كه پشت سر گذرانده زيبايي چهره را از دست داده است،و ضمنا بعيد نيست كه ناگهان و بي مقدمه با كيوپيد روبرو شود.كاش مي توانست خود را زيباتر كند.پسيشه نمي توانست در برابر اغواگري و وسواس خودداري كند.از اين رو در جعبه را گشود ولي با كمال شگفتي چيزي را در آن نيافت.جعبه خالي به نظر مي رسيد.امّا بي درنگ سستي مرگباري بر وجودش چنگ انداخت و در نتيجه به خوابي ژرف فرو رفت.
در اين مرحله بود كه خداي عشق شخصا پا پيش نهاد. در اين هنگام زخم كوپيد درمان يافته بود ولي اشتياق ديدن پسيشه او را رها نكرده بود.زنداني كردن عاشق كاري بس دشوار است.زئوس در را بسته و قفل كرده بود امّا پنجره ها باز بودند.تنها كاري كه لازم بود كوپيد انجام دهد اين بود كه به پرواز درآيد و از آنجا بيرون بيايد و به جست و جوي همسرش بشتابد.پسيشه نزديك كاخ خوابيده بود و كوپيد او را بي درنگ يافت.وي خواب را از چشمان دختر بيرون آورد و به درون جعبه باز گرداند و با زدن نوك يكي از تيرهايش او را از خوب ببيدار كرد و بعد به او دستور داد كه جعبه پروسرپينه را به مادرش بازگرداند و ضمناً به او قول داد كه اوضاع از اين پس بر وفق مراد خواهد گذشت.
در آن هنگام كه پسيشه دلشاد در پي فرمان مي رفت،كوپيد نيز به سوي كوه اولمپ پرواز كرد.او مي خواست مطمئن شود كه ونوس بيش از اين مزاحم آنها نمي شود.پس يكراست به سوي ژوپيتر(زئوس) رفت.پدر انسانها و خدايان تقاضاي كوپيد را بي درنگ پذيرفت.او گفت:"هرچند كه در گذشته زيان گراني به من رساندهاي.تو بارها مرا مجبور كردهاي خود را به ورزا و قو تبديل كنم و به اين وسيله نام نيك و وقار مرا بازيچه قرار دادهاي و خيلي چيزهاي ديگر...امّا با وجود اين نمي توانم دست رد به سينه ات بزنم."
آن گاه ژوپيتر تمام خدايان را به يك نشست مشورتي فراخواند و به تمام خدايان گفت كه كوپيد و پسيشه رسما با هم ازدواج كردهاند و در نتيجه او مي خواهد كه عروس جاودانگي بيابد.مركوري(هرمس؟)پسيشه را به كاخ خدايان آورد و شخص زئوس غذاي آسماني و بهشتي به او خوراند و به اين وسيله پسيشه جاودانگي يافت.اين ماجرا اوضاع را كاملاً عوض كرد.ونوس نتوانست با الهه اي كه عروس او شده بود به مخالفت برخيزد.اين اتحاد فوقالعاده مناسب بود.ترديدي نبود كه او مي انديشيد پسيشه كه بايد اكنون با شوهر و فرزندانش در آسمان زندگي كند،ديگر نمي تواند در زمين باشد و جاي او را بگيرد و در نتيجه آدمها بار ديگر او را خواهند پرستيد.
بنابراين داستان به خوبي پايان يافت.عشق و روح(يعني همان چيزي كه پسيشه اعتقاد داشت)يكديگر را مي جستند و پس از گذراندن آزمايش هاي تلخ و دردناك يكديگر را يافتند و اين پيوند هيچ وقت گسسته نمي شود.


