اين داستان را من از اوويد گرفته ام اوويد مثل هميشه به مخاطبانش فكر مي كند و داستان را واقعاً خوب مي سرايد. سروده وي درباره ديوي كه مي كوشيده است چهره خويش را در رودخانه مرگ ببيند،سخني هوشمندانه و ظريف است و واقعا ويژه خود و در هيچ نويسنده يوناني ديده نمي شود.اوريپيد زيباترين داستان را درباره جشن يا ضيافت هياسينتوس گفته است،و آپولودوروس و اوويد نيز اين داستان را نوشته اندهرگاه در روايات و نقل قولهاي من زيبايي و روشني مي بينيد بي چون و چرا آن را به اوويد نسبت دهيد.آپولودوروس هيچ گاه دست به چنين كاري نزده است.
گل ديگري كه پس از مرگ يك جوان زيباروي ديگر روييد،گل سوسن بود كه هيچ شباهتي به گلي كه اينك ما سوسن مي گوييم نداشت،بلكه زنبق گونه بود و به رنگ ازغواني تيره ،يا به گفته شماري ديگر به رنگ سرخ زيبا و دل انگيز.مرگ آن جوان نيز مرگي حزن انگيز بود كه هرساله ياد آن را گرامي مي داشتند زيرا جوان در:
جشن هياسينتوس(سوسن)
كه در طول شب آرام پايدار مي ماند
در مسابقهاي با آپولو كشته شد.
در پرتاب ديسك به رقابت برخاستند
و ديسكي كه آن خداوند به سرعت پرتاب كرد
از هدفي كه وي در نظر داشت فراتر رفت
آن ديسك محكم بر پيشاني هياسينتوس(هياسينت)فرود آمد و زخمي هولناك به جاي گذاشت.او از عزيز ترين همنشينان آپولو بود.در آن هنگام كه كوشيدند ببينند چهكسي ديسكش را دورتر مي اندازد،هيچ رقابت يا مسابقهاي بين آن دو نبود،بلكه مي خواستند ورزش كنند.آپولو چون فوران خون از پيشاني آن جوان و افتادنش بر زمين را بديد،وحشتزده شد.وقتي كه آن جوان را از زمين بلند كرد و در آغوش كشيد و كوشيد زخم را التيام بخشد،خود نيز رنگ باخت و چهره زرد كرد.امّا ديگر دير شده بود.هنوز او را در آغوش گرفته بود كه سرش عين گلي ساقه شكسته به عقب افتاد.او مرده بود و آپولو كه در كنار جسد وي زانو زده بود به حالش گريست،زيرا در عنفوان جواني و زيبايي مرده بود.آپولو خود او را كشته بود هرچند كه تقصيري نداشت و او را به عمد نكشته بود.وي پيوسته مي گريست و مي گفت:"واي،كاش مي توانستم جانم را فداي تو كنم،يا با تو بميرم"در همان حال كه اپولو زار مي گريست و چنين ندبههاي سوگوارانه مي كرد،گياه خون آلوده اي دوباره رشد كرد و چنان زيبا گل داد كه تا بد نام آن جوان را بر خو نهاد:هياسينتوس يا سنبل.آپولو خود بر گلبرگهاي آن نوشت ،شماري مي گويند حرف اوّل هياسينتوس را بر آن نوشت و شماري ديگر بر اين عقيدهاند كه دو حرف از يك كلمه يوناني نوشت كه"افسوس" معني مي دهد،امّا در هر صورت هرچه كه بود يادواره اندوه بزرگ آپولو بود.
داستان ديگري هم هست كه مي گويند زفير،يعني باد غرب ، او را كشت نا آپولو.آن باد هم آن جوان را كه زيباترين جوانان دنيا بود دوست مي داشت و چون خشم ناشي از حسد،كه چرا آپولو او را بيش از زفير دوست دارد،بر او چيره شد،بر آن ديسك وزيد و سبب شد تا از مسير خود منحرف شود و به هياسنت برخورد كند.


